
میدونی ناخودآگاه ذهنم میره به سمت قبل , بهتره بگم چون من احمقم ,چرا من نقطه ضعفم خودم و میدونم اما کاری نمیتونم بکنم , دروغ چرا جراتش و ندارم ,حس خود آزری هست دیگه , از اینکه عاشق کسی باشی اما همون فرد سوهان روحت باشه . بودنش خوشحالم میکنه اما...حرفای امروز همش حرفای قدیمی بود اره درسته اما سوال همیشگی واسه من آخرش چی . سی سالگی هم اومد و رفت .ایران هم رفتم و آمدم ,خوب بود, حرف زدم ,شنیدم مشکل منم, خودم هم میدونم ,از اینکه نمیتونم تصمیم بگیرم ناراحتم ,آرزوی سی سالگیم این بود کاش بتونم تصمیم قاطع...
ادامه مطلب